بستن تبلیغات

یکی یه دونه چراغه خونه
یکی یه دونه چراغه خونه

درباره وبلاگ

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ


Lilypie Countdown to Adoption tickers



در اين وبلاگ
در كل اينترنت


رادین یعنی شیرینی ...

سلام مادر

خدا میدونه چند بار اومدم وبلاگت رو اپ کنم همش رو هم نوشتم اما ...

نمیدونم چرا آخر سر یه حسی بهم میگفت همه رو پاک کن و برو همش رو تویه دفتر خاطراتش بنویس

امیدوارم این بار از اون بارها نباشه

عزیز دلم 8 ماه و یک هفته شده که بدنیا اومدی خیلی آقا شدی

خودت میشینی

تقریبا رویه 4 دست و پات بلند میشی اگه همین جوری به تلاش ادامه بدی به زودی 4 دست و پا میری

سینه خیز هم نمیری اما نمیدونم چه جوری خودت رو به این طرف اون طرف میرسونی درد و بلایه دستهایه کوچیکت

به جونم که وقتی چیزی میخوای دستات رو تا اونجا که بشه دراز میکنی تا بلاخره بهش برسی

عینک بابا جون رو بر میداری بهت میگیم بزار سر جاش کج و کوله میزاری رو چشم بابایی

با روروئکت گاز میدی و همه چیز و داغون میکنی

در کمد و کابینت رو وا میکنی من نمیدونم از الان فضولی میکنی تا کی ؟

فدایه سرت شیرنم

3 روز دیگه تولد مامانیه امسال دومین ساله که باهامی پارسال در وجودم  امسال در کنارم

عزیزم به بودنت و داشتنت افتخار میکنم و از خدا میخوام اونقدری بهم عمر بده که بتونم تو رو به سر

انجام برسونم و دیگه تو به من وابسته نباشی

خیلی وقته ازت عکسی نزاشتم

به دستور خاله ها میخوام واست عکس بزارم

این عکس مال همین دیروزه که بابایی بردت تویه حیاط خونمون بازی کنی

که انگار خیلی هم خوش کذش دستش درد نکنه

 

 

آب بازی و حال و حول تویه ظرفشویی

دردت به جونمممممممممممممممممممممممم

 

 

اینم آخریش

خدایا سایه ی پر مهر و برکتت رو از سر رادینم و من و بابش کم نکن

مراقب رامینم و رادینم باش

 



موضوع :

شنبه 26 اسفند 1391 توسط *R2cV*



از هر دری سخنی ...

سلام جوجه خروسه یه دندونم

اول از همه اینکه باید خدا رو به اندازه ی تموم عشقم بهت شکر کنم

واسه اینکه تورو به من و بابا جون هدیه داد

گاهی اوقات پیش خودم میگم که چه خوبه که خدا اینقدر بزرگه اینقدر بی نیازه که با تمام بی معرفتیام

تنهام نمیزاره لحظه به لحظه دارم کنار خودم حسش میکنم

خدایا شکرت میکنم برای سلامتی پدر مادرم خدایا شکرت میکنم که من رو با گرفتن پدر مادرم ازم امتحانم

نکردی و بهم اجازه دادی خودم مادر شم و تا دیر نشده بفهمم که پدر مادرم برای بزرگ کردنم چیا که

نکشیدن و حد اقل بتونم طعم اون عشقی که پدر مادرم بهم داشتن رو بچشم

خدایا شکرت که مرد مهربونی رو سر راهم قرار دادی که توی غربت با تمام وجودش داره جای تمام

اعضای خانوادم رو واسم پر میکنه مثل پدر مثل مادر مثل خواهر مثل برادر مثل دوست و یک همسر

نمونه

خدایا شکرت که توی این شهر غریب خانواده ی همسرم رو دارم و میتونم بهشون تکیه کنم خدایا

شکرت که پدر و مادر همسرم اینقدر مهربان بودن و هستن که پدر مادر خودم با ساعتها فاصله

از من این اینو کامل درک کردن و میتونن شبها سرشون رو با خیال راحت روی بالش بزارن

خلاصه اینکه اگه من بخوام از لطف خدا به خودم و خانوادم بگم تمای نداره

خدایا دوست دارم و با تمام وجودم بهت میگن من رو ببخش

بگذریم ...

از تو بگم از تو برای که من همه کس شدی از تو که همدم تنهاییهام شدی تویی که صبح ها با صدای تو

از خواب میشم و همین بهم روحیه میده

گفتنی ها زیاده نمیدونم از کجا بگم و چی بگم

قدم های کوچولوت رو به هشمتین ماه زندگیت روی این کره ی خاکی گذاشتی

هر روز در حال پیشرفت و یاد گرفتن هستی فدات شم

هنوز خیلی خوب نمیشینی و از تاتی هم متنفری

اما در عوض توی غلت زدن و پشتک وارو زدن استادی حتی توی خواب هم یه سره دمر میشی و

فوری بر میگردی طاق باز میخوابی کلا دیگه مثل ادم بزرگ ها میخوابی دردت به جونم

ووووی یکی ازخوردنی ترین و بلعیدنی ترین لحظه ها لحظه ای هست که خواب نازت پامیشی 

پلک های پف کرده چهره ی مهربان موهای بهم ریخته ...

اون لحظه قشنگ ترین کلمه ها رو بهت میگم و بلندت میکنم و تا میتونم میبوسمت و بوت میکنم

فدایه مهربونیت که اروم سر میزاری روی سینم و با چشمهای نازت بهم نگاه میکنی انگار میدونی

مامانی با این کارت جون میگیره

عشقت اینه که بعد از خواب بدن کوچولوت رو ماساژ بدم مخصوصا بعد از خواب بعد از ظهر اینقده کیف

میکنی که من خودم خستگی از تنم در میره

فدای شیرین زبونیات که بلدی چه کنی دلمو ببری

وقتی واسم حرف میزنی باتمام وجودم قربون صدقت میرم و وقتی ساکت میشی دلم میگیره

حروف و کلمات نا مفهوم زیاد از خودت تولید میکنی اما چند روزه میگی دد وای همون لحظه میخوام

بپرم و دهنت و گاز بگیرم مخصوصا الان که یه دندون هم در اوردی و خیلی شیرین تر میشی

غذا هم معمولا وقتی میخوری کار به اونجاها میکشه که باید لباست رو عوض کنم

اینقدر دست میاری واسه قاشق غذات و میریزی این طرف اون طرف که من عاشق اونم هستم

خلاصه اینکه خیلی دوستت داریم من و بابایی

بابایی که رسما عاشقته و واقعا قشنگه رابطه ی شما دو تا

خیلی خوشحالم که با هم خوش هستین و حد اقل تا الانش با هم کنار اومدید

درد بابایی به جونم که همه جوره داره بار زندگی رو از روی دوشم بر میداره

پسرم ساعت 2 نصفه شبه چشمام داره در میاد از خستگی خیلی حرف دارم خیلی ...

قول میدم زود بر گردم

خدایا تنهام نزار و بهم نیرویی بده که بتونم بر مشکلات و سختیهام غلبه کنم

خدایا همیشه بهم یاد اوری کن که نباید دل عزیزانم رو بشکنم

خدایا سایه ی مهربونی هات رو از سر من و خانوادم کم نکن

مراقب رامینم و رادینم باش



موضوع :

پنجشنبه 3 اسفند 1391 توسط *R2cV*



تو واقعا هستی ...

سلام همه ی دار و ندارم

سلام عزیز دلم

سلام فدای بند بند وجودت که با وجود کوچولویه نازت یه عالم گرمی دادی به خونمون

بالاخره اومدم عشقم

توی این مدتی که نبودم ایقدر بزرگ شدی و اقا شد ی که نمیدونم از کجاش بگم و از چی شروع کنم

من مینویسم هر چه بادا باد

امروز 2 بهمن ماه سال 1391 شما دقیقا 6 ماه و 15 روزت هست

آخی چه زود گذشت زمانی که سنتو به روز میگفتم اما الان حسابی از دستم در رفته فدای قد و بالات شم

از این حرفها بگذریم میخوام از خودت بگم

خودت با خودت دالی بازی میکنی و در حد وحشتناکی خوردنی میشی

میزارمت توی روروئک و از اون جا که فقط روی سرامیک حرکت میکنی باید فرش رو بزنیم کنار که میدان

برای شما وسع تر بشه و تو از هر جا باشی به هر شکلی شده خودتو به در ورودی میرسونی و داد و

بیداد راه میندازی یعنی اینکه میخوام برم بیرون (فدای شکل ماهت)

از غریبه ها خیلی خوشت نمیاد البته با بعضی ها هم کلی دوس میشی اما فدای اون لبای شیرینت

که اگه از کسی خوشت نیاد ور میچینی ...

پسر با شرم و حیایه خودمی وقتی کم کم با اون غریبه ها دوس میشی اولاش هی خجالت میکشی و

لبخندهای کوچولو میزنی و میچسبی به سینه ام .

عاشق آویز تختت هستی و هر چند بار که ببینیش واسش ذوق میکنی و دست و پا میزنی

بعد از کلی سختی و فشار عصبی واسه شیر نخوردنت البته فقط تو خواب خوردنت گذاشتمت روی تخت

و اونو واست روشنش کردم اون میچرخید توهم حواست به اون پرت میشد و شیر میخوردی

الان تقریبا این کلکم هم داره قدیمی میشه و دارم همون جا بهت یه عروسک میدم که میگیری دستت و

شیرت رو هم میخوری هر چند جونه منو میگیری تا 30 سی سی بخوری اما بازم شکر و فدای سرت ...

ناز کن واسه مامانی که همشونو با همه ی وجودم میخرم فدای چشمای معصومت

چیز جالبی که این وسط بود اینه که عروسکی که دستت بود رو میخواستی بزاری توی دهنت اما دهنت

گیر بود هی میزدیش به لپت و باز هی نگاش میکردی

ووووووووووووی که چقدر دوست دارم شیرینه کوچولوم

مرد فسقلیه من

فدای اتل متل بازی کردنت که با اون سایز کوچولوت وقتی میشینی و هی تن تن میزنی روی پاهات

خوردنی تر میشی

خلاصه خیلی کارها یاد گرفتی که من اصلا یادم نمیمونه

اها راستی خبری هم از دندون نیست فقط لثه ات حسابی ورم کرده و معلومه که اذیتت میکنه

درد لثه هات به قلبم ! باشه مامانی ؟

 جالب اینه که دندونهای نیشت البته خودشون که نه لثه ات کلی ورم  کرده و من به دکتر نشون دادم

اونم گفت خیلی نادره اما ممکنه که اول اون دو تا در بیان وووووووی چقدر خوردنی میشی عشقم

گفتنی ها خیلی زیاده اما واقعا امون نمیدی دردت به جونم

خدایا مرسی برای سلامتیه پاره ی تنم

مرسی که هوامو داری و بی معرفتیمو میبخشی

خیلی دوست دارم

و در اوج نا امیدی یاد تو ارومم میکنه

تنهام نزار

مراقب رامینم و رادینم باش

 



موضوع :

سه شنبه 3 بهمن 1391 توسط *R2cV*



باباییه نمونه ی رادم ...

سلام رادینه من سلام عشق کوچولوی نازم سلام جوجویه بغلیم

پسرم تا شروع پنجمین ماه زندگیت فقط 4 روز مونده

عزیزم غذای کمکی رو شروع کردم واست مبارکت باشه ایشالا البته هنوز فقط لعاب برنج میدم بهت که

همونم نوش جونت

گل مامانی امروز اومدم واست از بابایه نمونه ات واست بنویسم

بابایی که وقتی خسته و کوفته از اداره بر میگرده با لبخند و انرژیش دوتاییمون رو شارژ میکنه

با همون لباس اداره اش فوری بغلت میکنه و معمولا تا فردا صبح که دوباره بره اداره بغل بابایی هستی

خداییش کدوم پدری توی دنیا هست اینقدر مهربون باشه ؟ (البته بابای خودمم هس )

باور مکنی توی این مدت که بدنیا اومدی از اول تا الان هر شب اون کنارت میخوابه ؟!!

اون موقع که میمی میخوردی من پا میشدم سیرت میکردم اما الان میمی خشک میخوری و فقط بابایی

پا میشه و من تا صبح لالا میکنم ...

درد باباییت به جونم که با حوصله با همون چشم خواب میخواد بغلت کنه اول میبوست بعد بهت شیر

میده

رابطه ی خیلی قشنگی دارین گاهی حسودیم میشه و فک میکنم خیلی از من بیشتر دوسش داری

وقتی میبینیش بعد از چند ساعت چنان واسش قهقهه میزنی که خود بابایی هم خندش میگیره

و این خندیدنه بی دلیل کلی ادامه پیدا میکنه منم کلی کیف میکنم ...

چند روز پیش بابابی از اداره اومد خونه اما چون کار داشت اومد زودی لباس عوض کرد دوباره رفت بیرون

وووووووی وقتی رفت اینقدر پشت سرش گریه کردی که اعصابمو کلا ریختی بهم هر کاری میکردم

اروم نمیشدی تا اینکه بردمت کنار عکس بابایی رو دیوار تو هم در کمال ناباوری خودتو مینداختی به سمت

عکس بابا جون! منو بگی از تعجب شاخ در اوردم و باور نکردم بردمت کنار عکس خودم اما هیچ توجهی

نکردی دوباره بردمت عکس بابایی رو ببینی که باز خودتو از بغلم پرت میکردی سمت عکی بابایی ...

فدای جفتتون بشم که ادای شیر و بچه شیر واسم در میارین خیلی باحاله بابایی هر صدایی از دهنش

در میاد همونو تکرار میکنی وقتی میخوای صدای بم تولیدکنی بلعیدنی میشی دورت بگردم ...

این یکی دورزه یه سرمای کوچولو خوردی جیگرم نمیدونی بابایی چه کار میکرد همش مثل پروانه

دورت میگشت وقتی میخوابیدی دست منو میگرفت میاورد بالای سرت با بغض میگف سیما اینم آدمه

پسرمونه ... همش میگف گناه داره سرما خورده کاش هر بلایی سر خودم بیاد ولی رادین طوریش نشه

(خدا نکنه عزیز دلم)

واسه خوردن مولتی ویتامین و اینا هم از من خیلی دقیق تر و حساس تره یه چیزی بگم خندت نمیگیره ؟

من تا حالا حمومت ندادم :(

البته میام تو حموم نقش شیر اب رو بازی میکنم هی اب میریزم رو بدن نازت و بابایی حمومت میده

خلاصه اینکه قدر بابا رو بدن واقعا نمونه هست

دوستون دارم هر دوتاتونو

خدایا دلم به تو و لطفت خوشه

دل خوشیمو ازم نگیر

مراقب به رامینم و رادینم باش ...

 

اقای دکتر الفتی ...

اصولا برای خواب خیلی اذیتم میکنی اما این بار برای دل خوشیم اروم روی شونم خوابت برد

عشقولانه های من  ببین چه جوری لپ بابایی رو گرفتی نازم

رادینم مشغوله رانندگی بغل بابایی

فدای تعجبه همراه با اعتراضت عزیزممممممممممممم

عزیزه کوچولومون چراغ خونمون وقتی رادینو داریم چراغ روشن نمیزاریم ....

 

عزیز دلم خدا حافظ و نگدارت باشه ایشالا

 



موضوع :

دوشنبه 13 آذر 1391 توسط *R2cV*



سلام می می نی کوچولوی مامانی

باورم نمیشه که این همه مدت نیمدم وبلاگتو آپ کنم

مرسی از همه ی دوستان مهربونم که با وجود بی معرفتیه من بازم میان به وبت سر میزنن و واست نظر

میدن و من دلم واقعا به همین نظرها خوشه ...

و اما تو پسر گلم

امروز 8 آذر چهار شنبه ساعت 12:50 ظهر

عشقم تا 5 ماهگیت  به تعداد انگشتهای کوچولوی تپلت باید صبر کنیم دقیقا 10 روز دیگه ...

روزها داره خیلی سریع تر از اون چیزی که من و پدر جون فکر میکردیم میگذره هر روز داری بزرگ تر میشی

 و البته دانا تر گاهی اوقات وقتی یادم میاد که چه قدر کوچولو و نحیف بودی و با الانت مقایسه میکنم

 موهای تنم سیخ میشه و همون موقع خدا را شکر میکنم که بهم این فرصت رو داده تا بتونم لحظه لحظه

بزرگ شدن موجودی که ماهها توی دلم بود و از وجودم تغذیه کرد رو ببینم و لذت ببرم

بزار از شیرین کاریات بگم ...

اول از همه اینکه بلاخره تونستی دمر شی

داری تمام تلاشت رو میکنی که بشینی خیلی باحالی دورت بگردم پدری میزارت رو پاش و تو هی

میشینی به قول پدر جون میگه پسرم داره دراز نشست میره

وقتی بغلت میکنیم من و پدری مثل گربه ی ملوس هی صورتت رو میمالی رو سینه هامون و سعی میکنی

طوری صورتت رو میمالی که بینی ات قرمز میشه فدات شم

خیلی وقته یاد گرفتی عینک پدری رو از رو چشمش بر مداری میندازی اون طرف

جدیدا به لب تاپمن علاقه مند شدی و واسش گریه میکنی میدم دستت با تمام زورت با مشت میزنی

روی کیبردش الهی قربونت برم

موقع شیر خوردن با دو تا دست قشنگت شیشتو میگیری میبری دهنت سیر هم شی همون جوری

از دهن کوجولوت درش میاری

موقعی که داری شیر میخوری با دست لطیف و نرمت هی صورتمو ناز میکنی و توی چشمام نگاه میکنی

منم هی تن تن انگشتات رو میبوسم

با خوابیدنت هم که فیلمی داریم تا معین و هایده گوش ندی نمیخوابی

اواز میخونی واسمون ماهم هی کیف میکنیم گاهی اینقدر جدی حرف میزنی که از خنده میمیریم

خیلی شیرینی خلاصه عمرم

بزار بقییه ی توضیحات رو با عکس بدم ...

آقا رادین با لباس علی اصغر(ع) روز عاشورا

مامانی ببخشید لباست استیناش اینقدر بلنده خوب چه کار کنم همینم به زور گیرش آوردم

 

دردوبلای پاهات که همیشه میندازی رو هم حتی توی خواب

نمیزاری عکساتو بزارم نفسم ...

خدایا باهام قهری ؟

منو ببخشو تنهام نزار

دوست دارم

رامینم و رادینم رو به خودت میسپارم



موضوع :

پنجشنبه 9 آذر 1391 توسط *R2cV*



درد دل ...

نمیدونم از کجا بگم دور سرت بگردم !!!

عزیز دلم هر بار با دیدن روی ماهت یه احساسی بهم دست میده که هر چی فکر میکنم نمیتونم بگم

دقیقا چه حسیه شاید یه جور دل تنگی باشه ...

رادینم به خدا قسم هر لحظه دلم برای لحظه ی قبل تنگ میشه

امشب اومدم لباسایی که واست کوچیک شده رو جمع کنم که با دیدنشون فقط اشک میریزم ...

درد و بلات به همه وجودم وقتی یادم میافته چقدر مظلوم و کوچولو بودی دلم میسوزه و خیلی دل تنگ میشم

و همه ی خاطراتم از زمانی که فهمیدم تو توی دلمی تا الان دقیقا مثل فیلم از توی ذهنم میگذره

پسرم ...

بلاخره تسلیمت شدم و دارم میمیمو ازت میگیرم بخدا خیلی واسم سخته شیرینم

اشکم امون نمیده بنویسم

چقدر بده که من اینقدر احساساتیم   ...

 الان دقیقا یه ماهه دارم زور میزنم تا میمی واقعی بهت بدم

اما بریدم دیگه 3 روز پیش بردمت دکتر توی 10 روز هیچی وزن اضافه نکرده بودی فقط 65 گرم

همون موقع بغض گلومو گرفت و همون موقع قسم خوردم بیشتر از این اذیتت نکنم

خدایا چه کار کنم ؟

هیشکی نیس بهم بگه تصمیمم درسته یا نه

نمیدونم بزارم همون 2 دقیقه میمی رو بخوری و وزن نگیری یا شیر خشک بدم ؟

امیدوارم پشیمون نشم هر جند که تا اخر عمرم خودمو نمیبخشم که چرا از همون اول بهت شیشه

دادم

فقط یه چیزی منو ببخش ...

از اینا بگذریم

عید غدیر نزدیکه چه زود یه سال شد پارسال روز عید غدیر بود که فهمیدم باردار شدم تهران بودیم که

بابا رامین واسم بی بی چک خرید و یه بار گذاشتم منفی شد اما پس فرداش در کمال ناباوری مثبت

شد ...

خدایا شکرت که این فرشته ی ناز رو بهمون هدیه دادی

الان که ساعت 1:27 شبه هنوز بیداری توی بغل بابا جون و داری با قهقه هات بهم جونی تازه میدی 

همه ی تلاشم رو میکنم که توی تربیت و نگهداری ازت کم نگذارم البته با کمک بابا جون

فدای چشمهات خیلی دوست دارم گل بهارم

خدایا دارم حست میکنم در کنارم تنهام نزار

مراقب رامینم و رادینم باش

 

 



موضوع :

پنجشنبه 4 آبان 1391 توسط *R2cV*



عکس های سنجاب ناز کوچولوی من

اینم عکس واسه خاله های مهربون رادینم ...

 

درد و بلای قیافه ی جالبت الان مثلا من دارم تلاش میکنم باد گلتو بگیرم ولی تو داری فقط به لالا فکر میکنی

 

ماچ  بابایی واسه این تیپت کلی ذوق میکنه و میگه مامانی ام پی 4 آقا رادینو بده میخواد بره دو ...

     ملت شما بگین ! من حق دارم این موجود رو بخورم یا نه ؟

 

   عاشق دو تاتونم

فدای لبات که تا چیزی باب میلت نباشه اینطوری ور میچینی

دیگه بغض نکنیا مامانی دق میکنه همه کسم

خدایا با یاد تو اروم میشم

با یاد تو همه سختیها واسم اسون میشه

به جز سلامتیه عزیزانم و عاقبت بخیری رادینم هیچی ازت نمیخوام

مراقب رادینم و رامینم باش





موضوع :

دوشنبه 1 آبان 1391 توسط *R2cV*



خدایا شکرت

الهی دورت بگردم شیرین عسلم

عاشق بند بند وجودتم پسر نازم

نمیدونم از کجا بگم ...

نمیدونم که میتونم با کلمات بهت بگم چقدر دیوونتم یا نه ؟؟؟

قبلا از هر مادری میشنیدم که به بچش میگفت هر روز که میگذره بیشتر عاشقش میشه اما نمیفهمیدم

یعنی چی ؟

الان با تمام وجودم حس میکنم سنجاب من هر لحظه بیشتر از قبل بهت وابسته میشم

عزیزم مرسی که اومدی مرسی که تنهاییهامو با خندهای شیرینت پر کردی

اینقدر شیرین کاری میکنی که نمیدونم از کجا بگم ...

چیزی که با دیدنش قلبم میلرزه از خوشی اینه که تا بغلت میکنم با انگشتهای کوچولوت یقه ی لباس مامانی رو

میگیری منم هی تن تن میبوسمشون

یاد گرفتی هر کاری میکنیم ادامونو در میاری البته صداها رو ...

بابایی سرفه میزنه شما هم پشت سرش سرفه میزنی یا صداهای مختلف در میاریم اونا رو هم تکرار

میکنی ...

مادر جون واست لالایی میخونه گریت میگیره

وقتی خوابت میاد با انگشتم اروم میکشم روی ابروت و بین ابروهات زودی لالا میکنی

باهامون حرف میزنی خیلی قیافه ی جدی به میگیری که ادم واقعا خندش میگیره

از اینکه صورت نازتو بشورم بیزاری فوری جیغ و واویلا راه میندازی

خلاصه با همه ی کارات دل ما رو میبری و بیشتر تو دلمون جا میکنی

دور سرت بگردم عزیز دلم

خیلی دوست دارم

دستای کوچولوت رو به دستهای بزرگ خدا میسپارم

خدایا مراقب رادینم و رامینم باش

 



موضوع :

يکشنبه 30 مهر 1391 توسط *R2cV*



کابوس شیشه ...

سلام سنجاب کوچولوی مامانی

عزیزم 3 ماهگیت مبارک

خدا را شکر که داری هر روز بزرگ و بزرگ تر میشی هر چند واسه شیر خوردن داری اذیتم میکنی

عشقه من از روزی که ختنه کردی با می می خوردن هم مشکل پیدا کردی اولا که اوایل میمیو نمیگرفتی

اصلا اما با تلاش های من دوباره میمی خوردی اما از همون موقع اشتهات خیلی خیلی کم شده

خدا میدونه چقدر گریه کردم چقدر غصه خوردم

باور کن اسم شیشه شیر میومد بی اختیار میزدم زیر گریه

هنوزم نمیدونم ...

دلم نمیاد اون قیافه ی نازت رو وقتی داری میمی میخوری نبینم

دلم نمیاد نبینم که با دستهای کوچولوی نازت یقه ی لباس مامانی رو گرفتی

دلم نمیاد نبینم وقتی لوست میکنم خجالت میکش و از دهنت شیر میزه بیرون

رادینم نفسم توروخدا تو هم با من یکم راه بیا باور کن که الان نزدیک به یک ماهه دارم تلاش میکنم

همه ی زنگیم این شده شیر بخوری و اذیت نشی

دارم کم میارم پسرم

کابوس شیر نخوردنت و شیشه داره روانیم میکنه

هر چند که اگه تو پیروز شی و شیشه بهت بدم نمیزارم از شیر مادر محروم بمونی

هر جوری شده حد اقل تا 6 ماه شیر خودمو میدوشم و تا اونجا که برسه بهت میدم

عزیز دلم چه روزهایی که از صبح باهات کلنجار رفتم واسه شیر و به خودم اومدم و دیدم ساعت 2 ظهره

من هنوز صورتمم نشستم ...

خلاصه اینو بگم که حلالم کن فک میکنم مبارزه بیشتر از این برای هر دومون خطر داره

وقتی من همش حرص بخورم و استرس داشته باشم اون شیر روی توهم اثری خوبی نداره

جدایی تو از اغوشم خیلی سخته خیلی ...

یک لحظه مطمئن میشم که شیشه بهت بدم اما بازم با دیدنت پشیمون میشم

نمیدونم خودخواهیه یا نه ؟؟؟؟؟؟

اما واقعا غصه داره

من همش منتظر اون لحظه بودم که عاقل شده باشی و بعد از بازی بدویی بیای تو بغل مامانت که با

میمی خوردن خستگی از تن کوچیکت در بیاد و ارامش بگیری

خدایا تو کمکم کن راه درست رو نشونم بده نمیدونم چی درسته نمیدونم صلاح توی چیه 

پسرم چی واسش بهتره ؟

بخدا خسته شدم از بسکه خواب رو بهت حروم کردم مجبورم توی خواب بهت شیرمو بدم که هی خوابت

میبره و منم هی باید تکون تکونت بدم تا بیدار شی و توی هواب و بیداری میمی بخوری ...

 

خدایا دوست دارم

تنهامون نذار



موضوع :

چهارشنبه 26 مهر 1391 توسط *R2cV*



الهی دورت بگردم

درد اون قیافه ی معصومت به قلبم

امروز بلاخره بردیم ختنت کردیم من و بابا و مادر جونها و عمه مریم ...

دیروز بعد از ظهر با بابایی رفتیم پیش اقای ساداتی که سید هست و همه توی شهرمون قبولش دارن

گفت فردا ساعت 5:30 بیاریدش ماهم بردیم شمارو

از همون دیروز که رفتیم توی مطب قلبم تن تن میزد باور کن تا همین الانم هنوز قلبم یه جوریه

خیلی ترس داشتم ...

توی خونه واست شیر و اب قند اماده کردم و با پوشک و قنداق پیچ گذاشتم توی کیفت

دوربین هم دادم به مامانم گفتم حتما حتما فیلم بگیر ازش میخوام بزرگ شد ببینه ...

وقتی رسیدیم من جتی توی مطب هم نیمدم اصلا فکر اینکه جیغ بزنی روانیم میکرد

حالم داشت بد میشد که عمه مریم یه لیوان اب بهم داد و منو برد توی مانتو فروشی ها تا حواسم

پرت بشه اما همش توی فکرت بودم نازنینم

خیلی طول نکشید که باباجون زنگ زد بهمون گفت بیاید پیش ماشین کارمون تمام شده 

دل توی دلم نبود بیام ببینمت ببینم ارومی یا ترسیدی ...

اومدم دیدم توی بغل مادر جون اروم نشستی اما از چند دقیقه بعد شروع کردی جیغ زدن

الهی دور قدت بگردم عزیز مهربونم که دلم واست کباب شد

خدا رو همش به بزرگیش قسمش میدم که دیگه نبینم این طوری گریه کنی

اومدیم خونه اقا جون و عمو معین و عمو داریوش هم اومدن شام خوردیم 

و شما توی این مدت یا توی بغل باباجون بودی یا مادرجون و گهگداری کریه میکردی

اما طبق دستور باید هر دو ساعت بازت کنیم و ببینیم زبونم لال خونریزی نداشته باشی

ساعت 9 که باز کردیم پوشکتو دیدم اصلا جیش نکردی ...

از ترس داشتم میمردم گفتم نکنه خدایی نکرده چیزی شده باشه سریع به شماره ای که دکتر داده بود

زنگ زدم و پرسیدم که چرا توی این همه وقت پسرم جیش نکرده ؟؟؟

یه خانمه بود که با حرفهاش مطمئنم کرد که عادیه و نترسم ...

خلاصه شام خوردیم و مهمونا رفتن البته مادر جون موند پیشمون واقعا دستش درد نکنه

ساعت 11 که دوباره بازت کردیم همون موقع که باز بودی جیش کردی

ایشالا تنم نذر چشمات شه که از درد و جیغ از کاسه زده بود بیرون

هیچی نمیگم ...

یادم میاد موهای تنم سیخ میشه فقط گریه میکردم و بهت التماس میکردم گریه نکنی اما درد لعنتی

فرصت نمیداد

فدای نفست شم که نفسم بهشون وابستست از درد هی پاهات میلرزید و انگشتای پاتو محکم جمع

کرده بودی انگشتم رو میگرفتی از حرص محکم فشارش میدادی

مامانی الانم خوابیدی اما نمیتونم بخوابم میترسم با صدای گریه ات پا شم

دلم میخواد محکم بغلت کنم و گریه کنم اما نمیشه

خیلی دلم میسوزه کاش میشد هر بلایی سر من بیارن اما تو این درد رو تحمل نمیکردی

خدایا خودت ارامش رو بهمون بده به پسرم کمک کن دیگه اذیت نشه ...

اینم عکس پاره ی تنم توی بغل مادر جونش بعد از ختنه

 



موضوع :

دوشنبه 3 مهر 1391 توسط *R2cV*



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد