یکی یه دونه چراغه خونه

درباره وبلاگ

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ


Lilypie Countdown to Adoption tickers



در اين وبلاگ
در كل اينترنت


خیلی شیرینی پسرم

سلام مامان جون اینجا چقدر واسم غریبه شده ناراحت

اینقدر نیمدم که نمیدونم از چیو از کجا شروع کنم عزیز دلم

الان دقیقا یک سال و چهار ماهته نفسم

یک سال و دو ماهت که شد دقیقا راه افتادی یکم دیر راه رفتی اما در عوضش خیلی زود محکم شدی

ماشالا

الانم که یه چیز سالم واسه ما نذاشتی پسر کنجکاوم قلب

دقیقا همون روزی که راه رفتی تب کردی و تویه همین دو ماه سه بار مریض شدی پسر قشنگم !!!دل شکسته

الهی کور شم مریضیتو نبینم

ایشالا دیگه نبینم تو بغلم از تب بی حال افتادی

ایشالا دیگه نخوایم به زور بگیرمیت و بهت دارو بدیم گریه

از کارهات بگم که هر روز با کارات من و بابایی رو بیشتر و بیشتر شیفته ی خودت میکنی

1.صدایه حیوونها مثلا:

ببعی میگه ببببببببببببببببببببببببببع (بع رو یه بار میگی اما بلند و کشیده )

گاو میگه مااا

هاپو میگه هاپ هاپ

کلاغ میگه غغغغغار

جوجه میگه دیک دیک

مار میگه سسسسسس

پیشی میگه میو

اسب میگه .... با دهنت صدایه موتور در میاری خنده

بهت میگم مورچه خوار شو لبایه نازتو جمع میکنی بینیتم همین طور

به آب میگی با

به نون میگی نان

به دندون میگی دنان

فدایه زبون شیرینت که مثل بابایی حرف میزنی همه میگن نذار مثل کرمانشاهیا حرف بزنه اما من دوس

دارم و وقتی اینطوری میگی دلم میریزه پایین دورت بگردم

میگم رادین جارو چی میگه ؟ میگی بووووو

میگم لباسشویی چی میگه ؟ میگی شی شی

میگم ماشین چی میگه ؟میگی آن آن

بعد از غذا میگم خدایا شکرت دستتو میری بالا شیرینم

غذا تموم میشه میگم تمام تو هم دستاتو میمالی به هم یعنی تمام

اجزایه بدنت هم بلدی:مثل چشم.بینی.زبون.دندون.گوش.مو

دست و پا و ناف هم بلدی

به جیش هم میگی ایش

به غذا میگی به به

به شیر هم میگی "با" نمیدونم چرا

رنگ زرد و سبز و قرمز هم میشناسی

بهت میگم آقا رادین چند سالته با دستت یک رو نشون میدی

میگم آقا رادین سرتو تو حمومچه جوری شستی دس میکنی تو موهات فدایه دستات همه کسم

هر قاشق غذا که میخوری فوتش میکنی گلم

کنترل و هر چیزی که دستت باشه میری از زیر در دستشویی میندازی تو دستشویی

یه سری اینقدر دنبالشون گشتیم بعدش اونجا پیداشون کردیم

بابایی یه چیزی زد زیر در که نتونی چیزی بندازی توش حالا هی میری که کنترلها رو بندازی توش

موفق نمیشی نا امید بر میگردی الهی بمیرم مامانی

دروت بگردم که هر خوراکی میدم دستت میری میشینی رویه لبه شومینه میخوری

عاشق تختتی و دوس داری توش باشی و بازی کنی یه خرس رویه تخت هست که هی پستونکتو

میدی بهشو هی میخندی

از رابطتت با بابایی بگم که عاشقشی

همش بازی میکنین با هم منم تحویل نمیگیرین نیشخند

12 تا دندون داری عزیز دلم که باهاشون منو هی گاز میگیری

خلاصه بگم که خیلی دوستت دارم هر لحظه از لحظه ی قبل بیشتر

مطمئنم که خیلی دلم واسه اینروزات تنگ میشه خیلی زیاد خیلی

از خدا میخام که سعادت . پیشرفت و سلامتیتو ببینم

از خدا میخام که همیشه به راه راست بری و هیچ وقت پشیمون نشی گل نازم

خدایا تنهام نزار که میمیرم

مراقب رامینم و رادینم باش

 



موضوع :

يکشنبه 19 آبان 1392 توسط *R2cV*



عکس تولد 365 روزگی آقایه آقایا معروف به گل تو باغا یا ... ( چی چی گفتم ؟ )

 

این مال روز تولد رادینم ه که همین یدونه عکس رو داره که کسی باهاش نیست بقیه عکسا همه مورد داره

درد اون قیافه جالبت به جونم

اینم عکسهایه اتلیه ی پسری ...

 

 

 

 

 

 



موضوع :

سه شنبه 18 تير 1392 توسط *R2cV*



یک سال سه نفری ...(تولدت مبارک عسلم)

سلام همه ی وجودم

معذرت میخوام که نمیتونم به وبلاگت رسیدگی کنم اینکه بگم سرم شلوغه و وقت ندارم

به نظرم یه بهونست ...

الان خوابیدی دارم نگاهت میکنم . باز هم احساساتم داره بهم غلبه میکنه و بغض گلومو

پر میکنه ! منتظر پایین اومدن اشک هایی هستم که در این یک ساله با هم بودن بهشون

عادت کردم !!! بالاخره اولین قطر ه ی اشکم سرازیر شد و من مطمئنم تا زمانی که تورو

تویه این خواب معصومانه ببینم و این 12 ماه با هم بودمون مثل فیلم تن تن از جلویه چشم

بگذره نمیتونم بنویسم .

بهتره که برم و تویه یه اتاق دیگه بشینم و بنویسم

هر روز و هر روز دور سرت میچرخم و قربون صدقت میرم یعنی  میفهمی ؟؟؟

میتونی بفهمی که چقدر دوست دارم ؟؟؟میتونی درک کنی که اگه یه روز نبینمت میمیرم ؟

نمیخوام بگم همه چی خوبه نمیخوام بگم که کاری نمیکنی حرصم در بیاد نمیخوام بگم کار 

بد نمیکنی و من بهت اخم نمیکنم ! نهههههههه

همه ی این اتفاقات هم میافته اما باز هم  قلبم به خاطر تو میتپه .

ناراحترادین الانم که پیشت نیستم باز هم اشکم بهم امون نوشتن نمیده

گریه کردن منو ولم نمیکنه ...

تو خندیدی من گریه کردم تو نشستی من گریه کردم تو دیگه میمی منو نخواستی و بهونه

شیشه گرفتی من زار زدم تو زردی داشتی من گریه کردم گفتی مامان گریه کردم

خلاصه بخوام بگم کم نیست واسه همینه میگم بهش عادت کردم

خدایا ...

پارسال این موقع رو نمیتونم فراموش کنم برایه دیدنت ثانیه شماری میکردم

مرسی که زود تر اومدی مرسی که بعداز اون 9 ماه عجیب و غریب تنهام نذاشتی

عزیز دلمی مامانی

جدیدا خیلی  فعالیت میکنی ماشالا . به خدا یه ثانیه هم اروم نمیشینی 

منم دست تنهام حسابی بهم حال میدی جیگرم

واسه تولدت هزار تا کار باید بکنم خیلی ایده تو ذهنمه خدا کنه همش درست پیش بره

ایشالا تویه اون مدت پسر خوبی باشی و اذیتم نکنی تا بتونیم خاطره ی خوبی از اولین

سال تولدت داشته باشیم .

عزیز مامان کلی کار دارم واسه تولدت تا لالا کردی برم به کارام برسم

عاشقتم نفسم

تولدت مبارک ایشالا 100000 سال زیر سایه اقا امام زمان زنده و پاینده باشی

خدایا مراقب رامینم و رادینم باش





 



موضوع :

شنبه 15 تير 1392 توسط *R2cV*



اولین روز مرد

نفسم روزت مبارک

اولین سال بودنت رو در این روز بهت تبریک میگم

الهی دورت بگردم عزیزم هر چی باشه تو مرد کوچولویه مامانی !

دوست داریم

خدایا شکرت ...



موضوع :

جمعه 3 خرداد 1392 توسط *R2cV*



رادین یعنی شیرینی ...

سلام مادر

خدا میدونه چند بار اومدم وبلاگت رو اپ کنم همش رو هم نوشتم اما ...

نمیدونم چرا آخر سر یه حسی بهم میگفت همه رو پاک کن و برو همش رو تویه دفتر خاطراتش بنویس

امیدوارم این بار از اون بارها نباشه

عزیز دلم 8 ماه و یک هفته شده که بدنیا اومدی خیلی آقا شدی

خودت میشینی

تقریبا رویه 4 دست و پات بلند میشی اگه همین جوری به تلاش ادامه بدی به زودی 4 دست و پا میری

سینه خیز هم نمیری اما نمیدونم چه جوری خودت رو به این طرف اون طرف میرسونی درد و بلایه دستهایه کوچیکت

به جونم که وقتی چیزی میخوای دستات رو تا اونجا که بشه دراز میکنی تا بلاخره بهش برسی

عینک بابا جون رو بر میداری بهت میگیم بزار سر جاش کج و کوله میزاری رو چشم بابایی

با روروئکت گاز میدی و همه چیز و داغون میکنی

در کمد و کابینت رو وا میکنی من نمیدونم از الان فضولی میکنی تا کی ؟

فدایه سرت شیرنم

3 روز دیگه تولد مامانیه امسال دومین ساله که باهامی پارسال در وجودم  امسال در کنارم

عزیزم به بودنت و داشتنت افتخار میکنم و از خدا میخوام اونقدری بهم عمر بده که بتونم تو رو به سر

انجام برسونم و دیگه تو به من وابسته نباشی

خیلی وقته ازت عکسی نزاشتم

به دستور خاله ها میخوام واست عکس بزارم

این عکس مال همین دیروزه که بابایی بردت تویه حیاط خونمون بازی کنی

که انگار خیلی هم خوش کذش دستش درد نکنه

 

 

آب بازی و حال و حول تویه ظرفشویی

دردت به جونمممممممممممممممممممممممم

 

 

اینم آخریش

خدایا سایه ی پر مهر و برکتت رو از سر رادینم و من و بابش کم نکن

مراقب رامینم و رادینم باش

 



موضوع :

شنبه 26 اسفند 1391 توسط *R2cV*



از هر دری سخنی ...

سلام جوجه خروسه یه دندونم

اول از همه اینکه باید خدا رو به اندازه ی تموم عشقم بهت شکر کنم

واسه اینکه تورو به من و بابا جون هدیه داد

گاهی اوقات پیش خودم میگم که چه خوبه که خدا اینقدر بزرگه اینقدر بی نیازه که با تمام بی معرفتیام

تنهام نمیزاره لحظه به لحظه دارم کنار خودم حسش میکنم

خدایا شکرت میکنم برای سلامتی پدر مادرم خدایا شکرت میکنم که من رو با گرفتن پدر مادرم ازم امتحانم

نکردی و بهم اجازه دادی خودم مادر شم و تا دیر نشده بفهمم که پدر مادرم برای بزرگ کردنم چیا که

نکشیدن و حد اقل بتونم طعم اون عشقی که پدر مادرم بهم داشتن رو بچشم

خدایا شکرت که مرد مهربونی رو سر راهم قرار دادی که توی غربت با تمام وجودش داره جای تمام

اعضای خانوادم رو واسم پر میکنه مثل پدر مثل مادر مثل خواهر مثل برادر مثل دوست و یک همسر

نمونه

خدایا شکرت که توی این شهر غریب خانواده ی همسرم رو دارم و میتونم بهشون تکیه کنم خدایا

شکرت که پدر و مادر همسرم اینقدر مهربان بودن و هستن که پدر مادر خودم با ساعتها فاصله

از من این اینو کامل درک کردن و میتونن شبها سرشون رو با خیال راحت روی بالش بزارن

خلاصه اینکه اگه من بخوام از لطف خدا به خودم و خانوادم بگم تمای نداره

خدایا دوست دارم و با تمام وجودم بهت میگن من رو ببخش

بگذریم ...

از تو بگم از تو برای که من همه کس شدی از تو که همدم تنهاییهام شدی تویی که صبح ها با صدای تو

از خواب میشم و همین بهم روحیه میده

گفتنی ها زیاده نمیدونم از کجا بگم و چی بگم

قدم های کوچولوت رو به هشمتین ماه زندگیت روی این کره ی خاکی گذاشتی

هر روز در حال پیشرفت و یاد گرفتن هستی فدات شم

هنوز خیلی خوب نمیشینی و از تاتی هم متنفری

اما در عوض توی غلت زدن و پشتک وارو زدن استادی حتی توی خواب هم یه سره دمر میشی و

فوری بر میگردی طاق باز میخوابی کلا دیگه مثل ادم بزرگ ها میخوابی دردت به جونم

ووووی یکی ازخوردنی ترین و بلعیدنی ترین لحظه ها لحظه ای هست که خواب نازت پامیشی 

پلک های پف کرده چهره ی مهربان موهای بهم ریخته ...

اون لحظه قشنگ ترین کلمه ها رو بهت میگم و بلندت میکنم و تا میتونم میبوسمت و بوت میکنم

فدایه مهربونیت که اروم سر میزاری روی سینم و با چشمهای نازت بهم نگاه میکنی انگار میدونی

مامانی با این کارت جون میگیره

عشقت اینه که بعد از خواب بدن کوچولوت رو ماساژ بدم مخصوصا بعد از خواب بعد از ظهر اینقده کیف

میکنی که من خودم خستگی از تنم در میره

فدای شیرین زبونیات که بلدی چه کنی دلمو ببری

وقتی واسم حرف میزنی باتمام وجودم قربون صدقت میرم و وقتی ساکت میشی دلم میگیره

حروف و کلمات نا مفهوم زیاد از خودت تولید میکنی اما چند روزه میگی دد وای همون لحظه میخوام

بپرم و دهنت و گاز بگیرم مخصوصا الان که یه دندون هم در اوردی و خیلی شیرین تر میشی

غذا هم معمولا وقتی میخوری کار به اونجاها میکشه که باید لباست رو عوض کنم

اینقدر دست میاری واسه قاشق غذات و میریزی این طرف اون طرف که من عاشق اونم هستم

خلاصه اینکه خیلی دوستت داریم من و بابایی

بابایی که رسما عاشقته و واقعا قشنگه رابطه ی شما دو تا

خیلی خوشحالم که با هم خوش هستین و حد اقل تا الانش با هم کنار اومدید

درد بابایی به جونم که همه جوره داره بار زندگی رو از روی دوشم بر میداره

پسرم ساعت 2 نصفه شبه چشمام داره در میاد از خستگی خیلی حرف دارم خیلی ...

قول میدم زود بر گردم

خدایا تنهام نزار و بهم نیرویی بده که بتونم بر مشکلات و سختیهام غلبه کنم

خدایا همیشه بهم یاد اوری کن که نباید دل عزیزانم رو بشکنم

خدایا سایه ی مهربونی هات رو از سر من و خانوادم کم نکن

مراقب رامینم و رادینم باش



موضوع :

پنجشنبه 3 اسفند 1391 توسط *R2cV*



تو واقعا هستی ...

سلام همه ی دار و ندارم

سلام عزیز دلم

سلام فدای بند بند وجودت که با وجود کوچولویه نازت یه عالم گرمی دادی به خونمون

بالاخره اومدم عشقم

توی این مدتی که نبودم ایقدر بزرگ شدی و اقا شد ی که نمیدونم از کجاش بگم و از چی شروع کنم

من مینویسم هر چه بادا باد

امروز 2 بهمن ماه سال 1391 شما دقیقا 6 ماه و 15 روزت هست

آخی چه زود گذشت زمانی که سنتو به روز میگفتم اما الان حسابی از دستم در رفته فدای قد و بالات شم

از این حرفها بگذریم میخوام از خودت بگم

خودت با خودت دالی بازی میکنی و در حد وحشتناکی خوردنی میشی

میزارمت توی روروئک و از اون جا که فقط روی سرامیک حرکت میکنی باید فرش رو بزنیم کنار که میدان

برای شما وسع تر بشه و تو از هر جا باشی به هر شکلی شده خودتو به در ورودی میرسونی و داد و

بیداد راه میندازی یعنی اینکه میخوام برم بیرون (فدای شکل ماهت)

از غریبه ها خیلی خوشت نمیاد البته با بعضی ها هم کلی دوس میشی اما فدای اون لبای شیرینت

که اگه از کسی خوشت نیاد ور میچینی ...

پسر با شرم و حیایه خودمی وقتی کم کم با اون غریبه ها دوس میشی اولاش هی خجالت میکشی و

لبخندهای کوچولو میزنی و میچسبی به سینه ام .

عاشق آویز تختت هستی و هر چند بار که ببینیش واسش ذوق میکنی و دست و پا میزنی

بعد از کلی سختی و فشار عصبی واسه شیر نخوردنت البته فقط تو خواب خوردنت گذاشتمت روی تخت

و اونو واست روشنش کردم اون میچرخید توهم حواست به اون پرت میشد و شیر میخوردی

الان تقریبا این کلکم هم داره قدیمی میشه و دارم همون جا بهت یه عروسک میدم که میگیری دستت و

شیرت رو هم میخوری هر چند جونه منو میگیری تا 30 سی سی بخوری اما بازم شکر و فدای سرت ...

ناز کن واسه مامانی که همشونو با همه ی وجودم میخرم فدای چشمای معصومت

چیز جالبی که این وسط بود اینه که عروسکی که دستت بود رو میخواستی بزاری توی دهنت اما دهنت

گیر بود هی میزدیش به لپت و باز هی نگاش میکردی

ووووووووووووی که چقدر دوست دارم شیرینه کوچولوم

مرد فسقلیه من

فدای اتل متل بازی کردنت که با اون سایز کوچولوت وقتی میشینی و هی تن تن میزنی روی پاهات

خوردنی تر میشی

خلاصه خیلی کارها یاد گرفتی که من اصلا یادم نمیمونه

اها راستی خبری هم از دندون نیست فقط لثه ات حسابی ورم کرده و معلومه که اذیتت میکنه

درد لثه هات به قلبم ! باشه مامانی ؟

 جالب اینه که دندونهای نیشت البته خودشون که نه لثه ات کلی ورم  کرده و من به دکتر نشون دادم

اونم گفت خیلی نادره اما ممکنه که اول اون دو تا در بیان وووووووی چقدر خوردنی میشی عشقم

گفتنی ها خیلی زیاده اما واقعا امون نمیدی دردت به جونم

خدایا مرسی برای سلامتیه پاره ی تنم

مرسی که هوامو داری و بی معرفتیمو میبخشی

خیلی دوست دارم

و در اوج نا امیدی یاد تو ارومم میکنه

تنهام نزار

مراقب رامینم و رادینم باش

 



موضوع :

سه شنبه 3 بهمن 1391 توسط *R2cV*



باباییه نمونه ی رادم ...

سلام رادینه من سلام عشق کوچولوی نازم سلام جوجویه بغلیم

پسرم تا شروع پنجمین ماه زندگیت فقط 4 روز مونده

عزیزم غذای کمکی رو شروع کردم واست مبارکت باشه ایشالا البته هنوز فقط لعاب برنج میدم بهت که

همونم نوش جونت

گل مامانی امروز اومدم واست از بابایه نمونه ات واست بنویسم

بابایی که وقتی خسته و کوفته از اداره بر میگرده با لبخند و انرژیش دوتاییمون رو شارژ میکنه

با همون لباس اداره اش فوری بغلت میکنه و معمولا تا فردا صبح که دوباره بره اداره بغل بابایی هستی

خداییش کدوم پدری توی دنیا هست اینقدر مهربون باشه ؟ (البته بابای خودمم هس )

باور مکنی توی این مدت که بدنیا اومدی از اول تا الان هر شب اون کنارت میخوابه ؟!!

اون موقع که میمی میخوردی من پا میشدم سیرت میکردم اما الان میمی خشک میخوری و فقط بابایی

پا میشه و من تا صبح لالا میکنم ...

درد باباییت به جونم که با حوصله با همون چشم خواب میخواد بغلت کنه اول میبوست بعد بهت شیر

میده

رابطه ی خیلی قشنگی دارین گاهی حسودیم میشه و فک میکنم خیلی از من بیشتر دوسش داری

وقتی میبینیش بعد از چند ساعت چنان واسش قهقهه میزنی که خود بابایی هم خندش میگیره

و این خندیدنه بی دلیل کلی ادامه پیدا میکنه منم کلی کیف میکنم ...

چند روز پیش بابابی از اداره اومد خونه اما چون کار داشت اومد زودی لباس عوض کرد دوباره رفت بیرون

وووووووی وقتی رفت اینقدر پشت سرش گریه کردی که اعصابمو کلا ریختی بهم هر کاری میکردم

اروم نمیشدی تا اینکه بردمت کنار عکس بابایی رو دیوار تو هم در کمال ناباوری خودتو مینداختی به سمت

عکس بابا جون! منو بگی از تعجب شاخ در اوردم و باور نکردم بردمت کنار عکس خودم اما هیچ توجهی

نکردی دوباره بردمت عکس بابایی رو ببینی که باز خودتو از بغلم پرت میکردی سمت عکی بابایی ...

فدای جفتتون بشم که ادای شیر و بچه شیر واسم در میارین خیلی باحاله بابایی هر صدایی از دهنش

در میاد همونو تکرار میکنی وقتی میخوای صدای بم تولیدکنی بلعیدنی میشی دورت بگردم ...

این یکی دورزه یه سرمای کوچولو خوردی جیگرم نمیدونی بابایی چه کار میکرد همش مثل پروانه

دورت میگشت وقتی میخوابیدی دست منو میگرفت میاورد بالای سرت با بغض میگف سیما اینم آدمه

پسرمونه ... همش میگف گناه داره سرما خورده کاش هر بلایی سر خودم بیاد ولی رادین طوریش نشه

(خدا نکنه عزیز دلم)

واسه خوردن مولتی ویتامین و اینا هم از من خیلی دقیق تر و حساس تره یه چیزی بگم خندت نمیگیره ؟

من تا حالا حمومت ندادم :(

البته میام تو حموم نقش شیر اب رو بازی میکنم هی اب میریزم رو بدن نازت و بابایی حمومت میده

خلاصه اینکه قدر بابا رو بدن واقعا نمونه هست

دوستون دارم هر دوتاتونو

خدایا دلم به تو و لطفت خوشه

دل خوشیمو ازم نگیر

مراقب به رامینم و رادینم باش ...

 

اقای دکتر الفتی ...

اصولا برای خواب خیلی اذیتم میکنی اما این بار برای دل خوشیم اروم روی شونم خوابت برد

عشقولانه های من  ببین چه جوری لپ بابایی رو گرفتی نازم

رادینم مشغوله رانندگی بغل بابایی

فدای تعجبه همراه با اعتراضت عزیزممممممممممممم

عزیزه کوچولومون چراغ خونمون وقتی رادینو داریم چراغ روشن نمیزاریم ....

 

عزیز دلم خدا حافظ و نگدارت باشه ایشالا

 



موضوع :

دوشنبه 13 آذر 1391 توسط *R2cV*



سلام می می نی کوچولوی مامانی

باورم نمیشه که این همه مدت نیمدم وبلاگتو آپ کنم

مرسی از همه ی دوستان مهربونم که با وجود بی معرفتیه من بازم میان به وبت سر میزنن و واست نظر

میدن و من دلم واقعا به همین نظرها خوشه ...

و اما تو پسر گلم

امروز 8 آذر چهار شنبه ساعت 12:50 ظهر

عشقم تا 5 ماهگیت  به تعداد انگشتهای کوچولوی تپلت باید صبر کنیم دقیقا 10 روز دیگه ...

روزها داره خیلی سریع تر از اون چیزی که من و پدر جون فکر میکردیم میگذره هر روز داری بزرگ تر میشی

 و البته دانا تر گاهی اوقات وقتی یادم میاد که چه قدر کوچولو و نحیف بودی و با الانت مقایسه میکنم

 موهای تنم سیخ میشه و همون موقع خدا را شکر میکنم که بهم این فرصت رو داده تا بتونم لحظه لحظه

بزرگ شدن موجودی که ماهها توی دلم بود و از وجودم تغذیه کرد رو ببینم و لذت ببرم

بزار از شیرین کاریات بگم ...

اول از همه اینکه بلاخره تونستی دمر شی

داری تمام تلاشت رو میکنی که بشینی خیلی باحالی دورت بگردم پدری میزارت رو پاش و تو هی

میشینی به قول پدر جون میگه پسرم داره دراز نشست میره

وقتی بغلت میکنیم من و پدری مثل گربه ی ملوس هی صورتت رو میمالی رو سینه هامون و سعی میکنی

طوری صورتت رو میمالی که بینی ات قرمز میشه فدات شم

خیلی وقته یاد گرفتی عینک پدری رو از رو چشمش بر مداری میندازی اون طرف

جدیدا به لب تاپمن علاقه مند شدی و واسش گریه میکنی میدم دستت با تمام زورت با مشت میزنی

روی کیبردش الهی قربونت برم

موقع شیر خوردن با دو تا دست قشنگت شیشتو میگیری میبری دهنت سیر هم شی همون جوری

از دهن کوجولوت درش میاری

موقعی که داری شیر میخوری با دست لطیف و نرمت هی صورتمو ناز میکنی و توی چشمام نگاه میکنی

منم هی تن تن انگشتات رو میبوسم

با خوابیدنت هم که فیلمی داریم تا معین و هایده گوش ندی نمیخوابی

اواز میخونی واسمون ماهم هی کیف میکنیم گاهی اینقدر جدی حرف میزنی که از خنده میمیریم

خیلی شیرینی خلاصه عمرم

بزار بقییه ی توضیحات رو با عکس بدم ...

آقا رادین با لباس علی اصغر(ع) روز عاشورا

مامانی ببخشید لباست استیناش اینقدر بلنده خوب چه کار کنم همینم به زور گیرش آوردم

 

دردوبلای پاهات که همیشه میندازی رو هم حتی توی خواب

نمیزاری عکساتو بزارم نفسم ...

خدایا باهام قهری ؟

منو ببخشو تنهام نزار

دوست دارم

رامینم و رادینم رو به خودت میسپارم



موضوع :

پنجشنبه 9 آذر 1391 توسط *R2cV*



درد دل ...

نمیدونم از کجا بگم دور سرت بگردم !!!

عزیز دلم هر بار با دیدن روی ماهت یه احساسی بهم دست میده که هر چی فکر میکنم نمیتونم بگم

دقیقا چه حسیه شاید یه جور دل تنگی باشه ...

رادینم به خدا قسم هر لحظه دلم برای لحظه ی قبل تنگ میشه

امشب اومدم لباسایی که واست کوچیک شده رو جمع کنم که با دیدنشون فقط اشک میریزم ...

درد و بلات به همه وجودم وقتی یادم میافته چقدر مظلوم و کوچولو بودی دلم میسوزه و خیلی دل تنگ میشم

و همه ی خاطراتم از زمانی که فهمیدم تو توی دلمی تا الان دقیقا مثل فیلم از توی ذهنم میگذره

پسرم ...

بلاخره تسلیمت شدم و دارم میمیمو ازت میگیرم بخدا خیلی واسم سخته شیرینم

اشکم امون نمیده بنویسم

چقدر بده که من اینقدر احساساتیم   ...

 الان دقیقا یه ماهه دارم زور میزنم تا میمی واقعی بهت بدم

اما بریدم دیگه 3 روز پیش بردمت دکتر توی 10 روز هیچی وزن اضافه نکرده بودی فقط 65 گرم

همون موقع بغض گلومو گرفت و همون موقع قسم خوردم بیشتر از این اذیتت نکنم

خدایا چه کار کنم ؟

هیشکی نیس بهم بگه تصمیمم درسته یا نه

نمیدونم بزارم همون 2 دقیقه میمی رو بخوری و وزن نگیری یا شیر خشک بدم ؟

امیدوارم پشیمون نشم هر جند که تا اخر عمرم خودمو نمیبخشم که چرا از همون اول بهت شیشه

دادم

فقط یه چیزی منو ببخش ...

از اینا بگذریم

عید غدیر نزدیکه چه زود یه سال شد پارسال روز عید غدیر بود که فهمیدم باردار شدم تهران بودیم که

بابا رامین واسم بی بی چک خرید و یه بار گذاشتم منفی شد اما پس فرداش در کمال ناباوری مثبت

شد ...

خدایا شکرت که این فرشته ی ناز رو بهمون هدیه دادی

الان که ساعت 1:27 شبه هنوز بیداری توی بغل بابا جون و داری با قهقه هات بهم جونی تازه میدی 

همه ی تلاشم رو میکنم که توی تربیت و نگهداری ازت کم نگذارم البته با کمک بابا جون

فدای چشمهات خیلی دوست دارم گل بهارم

خدایا دارم حست میکنم در کنارم تنهام نزار

مراقب رامینم و رادینم باش

 

 



موضوع :

پنجشنبه 4 آبان 1391 توسط *R2cV*



صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد