یکی یه دونه چراغه خونه

خیلی شیرینی پسرم

سلام مامان جون اینجا چقدر واسم غریبه شده اینقدر نیمدم که نمیدونم از چیو از کجا شروع کنم عزیز دلم الان دقیقا یک سال و چهار ماهته نفسم یک سال و دو ماهت که شد دقیقا راه افتادی یکم دیر راه رفتی اما در عوضش خیلی زود محکم شدی ماشالا الانم که یه چیز سالم واسه ما نذاشتی پسر کنجکاوم دقیقا همون روزی که راه رفتی تب کردی و تویه همین دو ماه سه بار مریض شدی پسر قشنگم !!! الهی کور شم مریضیتو نبینم ایشالا دیگه نبینم تو بغلم از تب بی حال افتادی ایشالا دیگه نخوایم به زور بگیرمیت و بهت دارو بدیم از کارهات بگم که هر روز با کارات من و بابایی رو بیشتر و بیشتر شیفته ی خودت میکنی 1.صدایه حیوونها مثلا: ببعی میگه ببببببببببببببببببببببب...
19 آبان 1392

یک سال سه نفری ...(تولدت مبارک عسلم)

سلام همه ی وجودم معذرت میخوام که نمیتونم به وبلاگت رسیدگی کنم اینکه بگم سرم شلوغه و وقت ندارم به نظرم یه بهونست ... الان خوابیدی دارم نگاهت میکنم . باز هم احساساتم داره بهم غلبه میکنه و بغض گلومو پر میکنه ! منتظر پایین اومدن اشک هایی هستم که در این یک ساله با هم بودن بهشون عادت کردم !!! بالاخره اولین قطر ه ی اشکم سرازیر شد و من مطمئنم تا زمانی که تورو تویه این خواب معصومانه ببینم و این 12 ماه با هم بودمون مثل فیلم تن تن از جلویه چشم بگذره نمیتونم بنویسم . بهتره که برم و تویه یه اتاق دیگه بشینم و بنویسم هر روز و هر روز دور سرت میچرخم و قربون صدقت میرم یعنی  میفهمی ؟؟؟ میتونی بفهمی که چقدر د...
15 تير 1392

اولین روز مرد

نفسم روزت مبارک اولین سال بودنت رو در این روز بهت تبریک میگم الهی دورت بگردم عزیزم هر چی باشه تو مرد کوچولویه مامانی ! دوست داریم خدایا شکرت ...
3 خرداد 1392

رادین یعنی شیرینی ...

سلام مادر خدا میدونه چند بار اومدم وبلاگت رو اپ کنم همش رو هم نوشتم اما ... نمیدونم چرا آخر سر یه حسی بهم میگفت همه رو پاک کن و برو همش رو تویه دفتر خاطراتش بنویس امیدوارم این بار از اون بارها نباشه عزیز دلم 8 ماه و یک هفته شده که بدنیا اومدی خیلی آقا شدی خودت میشینی تقریبا رویه 4 دست و پات بلند میشی اگه همین جوری به تلاش ادامه بدی به زودی 4 دست و پا میری سینه خیز هم نمیری اما نمیدونم چه جوری خودت رو به این طرف اون طرف میرسونی درد و بلایه دستهایه کوچیکت به جونم که وقتی چیزی میخوای دستات رو تا اونجا که بشه دراز میکنی تا بلاخره بهش برسی عینک بابا جون رو بر میداری بهت میگیم بزار سر جاش کج و کوله میزاری رو چشم بابایی با روروئ...
26 اسفند 1391

از هر دری سخنی ...

سلام جوجه خروسه یه دندونم اول از همه اینکه باید خدا رو به اندازه ی تموم عشقم بهت شکر کنم واسه اینکه تورو به من و بابا جون هدیه داد گاهی اوقات پیش خودم میگم که چه خوبه که خدا اینقدر بزرگه اینقدر بی نیازه که با تمام بی معرفتیام تنهام نمیزاره لحظه به لحظه دارم کنار خودم حسش میکنم خدایا شکرت میکنم برای سلامتی پدر مادرم خدایا شکرت میکنم که من رو با گرفتن پدر مادرم ازم امتحانم نکردی و بهم اجازه دادی خودم مادر شم و تا دیر نشده بفهمم که پدر مادرم برای بزرگ کردنم چیا که نکشیدن و حد اقل بتونم طعم اون عشقی که پدر مادرم بهم داشتن رو بچشم خدایا شکرت که مرد مهربونی رو سر راهم قرار دادی که توی غربت با تمام وجودش داره جای تم...
3 اسفند 1391

تو واقعا هستی ...

سلام همه ی دار و ندارم سلام عزیز دلم سلام فدای بند بند وجودت که با وجود کوچولویه نازت یه عالم گرمی دادی به خونمون بالاخره اومدم عشقم توی این مدتی که نبودم ایقدر بزرگ شدی و اقا شد ی که نمیدونم از کجاش بگم و از چی شروع کنم من مینویسم هر چه بادا باد امروز 2 بهمن ماه سال 1391 شما دقیقا 6 ماه و 15 روزت هست آخی چه زود گذشت زمانی که سنتو به روز میگفتم اما الان حسابی از دستم در رفته فدای قد و بالات شم از این حرفها بگذریم میخوام از خودت بگم خودت با خودت دالی بازی میکنی و در حد وحشتناکی خوردنی میشی میزارمت توی روروئک و از اون جا که فقط روی سرامیک حرکت میکنی باید فرش رو بزنیم کنار که میدان برای شما وسع تر بشه و تو از هر جا باشی به...
3 بهمن 1391

باباییه نمونه ی رادم ...

سلام رادینه من سلام عشق کوچولوی نازم سلام جوجویه بغلیم پسرم تا شروع پنجمین ماه زندگیت فقط 4 روز مونده عزیزم غذای کمکی رو شروع کردم واست مبارکت باشه ایشالا البته هنوز فقط لعاب برنج میدم بهت که همونم نوش جونت گل مامانی امروز اومدم واست از بابایه نمونه ات واست بنویسم بابایی که وقتی خسته و کوفته از اداره بر میگرده با لبخند و انرژیش دوتاییمون رو شارژ میکنه با همون لباس اداره اش فوری بغلت میکنه و معمولا تا فردا صبح که دوباره بره اداره بغل بابایی هستی خداییش کدوم پدری توی دنیا هست اینقدر مهربون باشه ؟ (البته بابای خودمم هس ) باور مکنی توی این مدت که بدنیا اومدی از اول تا الان هر شب اون کنارت میخوابه ؟!! اون موقع که میمی میخوردی من...
13 آذر 1391

بدون عنوان

سلام می می نی کوچولوی مامانی باورم نمیشه که این همه مدت نیمدم وبلاگتو آپ کنم مرسی از همه ی دوستان مهربونم که با وجود بی معرفتیه من بازم میان به وبت سر میزنن و واست نظر میدن و من دلم واقعا به همین نظرها خوشه ... و اما تو پسر گلم امروز 8 آذر چهار شنبه ساعت 12:50 ظهر عشقم تا 5 ماهگیت  به تعداد انگشتهای کوچولوی تپلت باید صبر کنیم دقیقا 10 روز دیگه ... روزها داره خیلی سریع تر از اون چیزی که من و پدر جون فکر میکردیم میگذره هر روز داری بزرگ تر میشی  و البته دانا تر گاهی اوقات وقتی یادم میاد که چه قدر کوچولو و نحیف بودی و با الانت مقایسه میکنم  موهای تنم سیخ میشه و همون موقع خدا را شکر میکنم که بهم این فرصت رو داده ...
9 آذر 1391

درد دل ...

نمیدونم از کجا بگم دور سرت بگردم !!! عزیز دلم هر بار با دیدن روی ماهت یه احساسی بهم دست میده که هر چی فکر میکنم نمیتونم بگم دقیقا چه حسیه شاید یه جور دل تنگی باشه ... رادینم به خدا قسم هر لحظه دلم برای لحظه ی قبل تنگ میشه امشب اومدم لباسایی که واست کوچیک شده رو جمع کنم که با دیدنشون فقط اشک میریزم ... درد و بلات به همه وجودم وقتی یادم میافته چقدر مظلوم و کوچولو بودی دلم میسوزه و خیلی دل تنگ میشم و همه ی خاطراتم از زمانی که فهمیدم تو توی دلمی تا الان دقیقا مثل فیلم از توی ذهنم میگذره پسرم ... بلاخره تسلیمت شدم و دارم میمیمو ازت میگیرم بخدا خیلی واسم سخته شیرینم اشکم امون نمیده بنویسم چقدر بده که من اینقدر احساساتیم   ...
4 آبان 1391