رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 8 روز سن داره

یکی یه دونه چراغه خونه

بدونه تو مگه میشه ؟؟؟؟

سلام عشق مادر سلام چراغ خونمون سلام یکی یه دونمون عزیزم بهم فرصت نمیدی بیام وبتو اپ کنم اما بلاخره اومدم دورت بگرده مامانی که اینقدر شیرین و خوردنی شدی امروز اول مهر ماه هست و شما 78 روزت شده خداییش داره خیلی زود میگذره و خوش هم میگذره خدا را 1000 مرتبه شکرت پسرم داره مرد میشه کلی کارهای جدید یاد گرفته ... هیچ چیزی توی دنیا واسم قشنگ تر از این لحظه نیست که داری گریه میکنی هیچ جوری اروم نمیشی فقط توی بغل من و با نوازش من اروم میگیری همه کسم فدای پاهات شم که واکسن زدن توشون واست و برای اولین بار اشکت رو دیدم ... فدای دستات شم که وقتی دستاتو میگیرم و باهاشون دست میزنم کلی واسم میخندی فدای لبای نازت که وقتی بغض میکنی و ...
1 مهر 1391

دومین ماه با هم بودنمون هم تموم شد ...

خدایا شکرت امشب 2 ماه از شیرین ترین تجربه ی زندگیم میگذره خیلی دوسش دارم خیلی دلم میسوزه میبنم اینقدر بی پناه و معصومه اینقدر بی زبونه که حتی نمیتونه بگه گرسنه اش شده خدایا :( بغض تو گلومه دلم میخواست هیچ کس توی اتاق نبود و گریه میکردم هم دلم میخواد این روزها زود بگذره و پاره ی تنم اینقدر ضعیف و نحیف نباشه ... هم دلم میخواد همیشه همین طور معصوم و پاک بمونه و همیشه بتونم با بغل کردنش با بوسیدنش با لالایی خوندن واسش ارومش کنم و بهش بفهمونم چقدر میتونه بهم تکیه کنه چه پروسه ی جالبی رادین به من و من به رامین و 3 تاییمون به تو تکیه کردیم هر ماه همین موقع هوام عوض میشه دلم خالی میشه یادم میاد به اون شب قشنک که عزیز دلم 3 هفته ز...
29 شهريور 1391

بدون عنوان

سلام عزیز دل مامانی سلام پسر شیطونم سلام فدای چشمای نازت که هر لحظه بیشتر عاشقشون میشه مامانی رو ببخش که دیر به دیر وبلاگتو اپ میکنه اخه ماشالا هزار ماشالا فرصت نمیدی بهم ... گلم ببین روزها داره چه زود میگذره ... از اومدنت 50 روز میگذره 50 روزه که روزام با تو شب میشه شبهام با تو صبح میشه خیلی خوردنیو و شپولی شدی جدیدا یاد گرفتی سرت رو راحت میچرخونی باهات حرف میزنم یه لبخند کوچولو بهم تحویل میدی که واقعا خوردنی میشی عزیز دلم همیشه گرسنه هستی و میخوای می می بخوری اینقدر میخوری که تا کلی از ته گلوت صدای غل غل میاد وقتی دوباره میخوای من بهت نمیدم از اون جیغای ناز میکشی وقتی بازم بهت نمیدم با بغض توی چشام نگاه میکنی اینقدر م...
1 شهريور 1391

شیرین کاری های شیرینم ...

سلام عسله مامانی الان توی بغلم لالا کردی ... الهی شکرت برای این موجود نازنیین که مثل فرشته های پاک و معصوم توی بغلم خوابیده تقریبا دو روزی میشه که پسر هدف دار تر میخندی بابا رامین که که واست حرف میزنه میخندی و لثه های با مزه ات رو میندازی بیرون ... من توی دستم یه پارچه ی قرمز یا هر رنگ جیغ دیگه میگیرم و تو با چشمهای نازت دنبالش میکنی ... با اینکه یک ماه میشه پاهای کوولوتو تو خونمون گذاشتی اما گاهی باورم نمیشه اومدی ... خیلی دلم برای ان روزا تنگ شده واسه غذا خوردن دو نفری واسه تکونات که تا اخر عمرم یادم نمیره همش میگم یعنی تو همونی ؟؟؟ شرایط مامانی هم خوبه خیلی تونستم خودمو با شرایط وفق بدم هر روز دارم بهتر هم میشم تا ...
15 مرداد 1391

خدایا شکرت

سلام مرد کوچولوی مامانی سلام پسر 25 روزه ی خودم دیگه نمیخواد حالتو بپرسم عزیز دلم چون لحظه به لحظه دارم لمست میکنم میبینمت جیگر مامانی اگه خدا تو رو بهم نمیداد چه کار میکردم ؟؟ خودت میدونی مامانی توی این شهر غریبه و مامانش پیشش نیست و تنهایی باید تو رو نگه داره البته بابا رامین به اندازه ی 1000 نفر کمک حالم هست اما صبح ها که تنهام یکم اذیت میشم البته تو دسته گل مامانی هستی و اذیت نمیکنی و بد قلق بازی در نمیاری اما تا مامانی عادت کنه یکم طول میکشه تو رو خدا مامانی رو ببخش تا یه سرفه میزنی بی هوا و بدون دقت از زمین بلندت میکنه محکم میزنه تو پشتت بخدا خیلی میترسم ... مامانی دور اون چشمهای نازت بگرده که همه زندگیم شده از همون...
10 مرداد 1391

خاطره زایمان من ...

سلام پسرم اول از همه خدا را شکر میکنم که چراغ خونمونو با هدیه دادن تو بهمون روشن کرد دوم هم از همه دوستان برای لطفی که به من و رادینم دارن تشکر میکنم   امروز 22 روز میشه که رادینم تو بغلمه خداییش هر چی که قبل از بارداریم دیر میگذشت الان نمیفهمم کی صبح میشه کی شب میشه ... دقیقا 22 روز پیش بود که مهمونی دعوت بودیم طبق معمول با ترس و لرز از زایمان زودرس حموم کردم موهامو سشوار کشیدم ارایش کردم و رفتیم مهمونی من و رامین و مامانم که یه ماه بود اومده بود به من سر بزنه و برگرده تهران که برای زایمانم که قرار بود 23 تیر باشه دوباره بیاد اما من که از ته دلم مطمئن بود زودتر جیگر گوشم میاد بهش گفتم مامانی اگه تو رفتی من زودتر زای...
7 مرداد 1391