رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

یکی یه دونه چراغه خونه

باباییه نمونه ی رادم ...

سلام رادینه من سلام عشق کوچولوی نازم سلام جوجویه بغلیم پسرم تا شروع پنجمین ماه زندگیت فقط 4 روز مونده عزیزم غذای کمکی رو شروع کردم واست مبارکت باشه ایشالا البته هنوز فقط لعاب برنج میدم بهت که همونم نوش جونت گل مامانی امروز اومدم واست از بابایه نمونه ات واست بنویسم بابایی که وقتی خسته و کوفته از اداره بر میگرده با لبخند و انرژیش دوتاییمون رو شارژ میکنه با همون لباس اداره اش فوری بغلت میکنه و معمولا تا فردا صبح که دوباره بره اداره بغل بابایی هستی خداییش کدوم پدری توی دنیا هست اینقدر مهربون باشه ؟ (البته بابای خودمم هس ) باور مکنی توی این مدت که بدنیا اومدی از اول تا الان هر شب اون کنارت میخوابه ؟!! اون موقع که میمی میخوردی من...
13 آذر 1391

بدون عنوان

سلام می می نی کوچولوی مامانی باورم نمیشه که این همه مدت نیمدم وبلاگتو آپ کنم مرسی از همه ی دوستان مهربونم که با وجود بی معرفتیه من بازم میان به وبت سر میزنن و واست نظر میدن و من دلم واقعا به همین نظرها خوشه ... و اما تو پسر گلم امروز 8 آذر چهار شنبه ساعت 12:50 ظهر عشقم تا 5 ماهگیت  به تعداد انگشتهای کوچولوی تپلت باید صبر کنیم دقیقا 10 روز دیگه ... روزها داره خیلی سریع تر از اون چیزی که من و پدر جون فکر میکردیم میگذره هر روز داری بزرگ تر میشی  و البته دانا تر گاهی اوقات وقتی یادم میاد که چه قدر کوچولو و نحیف بودی و با الانت مقایسه میکنم  موهای تنم سیخ میشه و همون موقع خدا را شکر میکنم که بهم این فرصت رو داده ...
9 آذر 1391

درد دل ...

نمیدونم از کجا بگم دور سرت بگردم !!! عزیز دلم هر بار با دیدن روی ماهت یه احساسی بهم دست میده که هر چی فکر میکنم نمیتونم بگم دقیقا چه حسیه شاید یه جور دل تنگی باشه ... رادینم به خدا قسم هر لحظه دلم برای لحظه ی قبل تنگ میشه امشب اومدم لباسایی که واست کوچیک شده رو جمع کنم که با دیدنشون فقط اشک میریزم ... درد و بلات به همه وجودم وقتی یادم میافته چقدر مظلوم و کوچولو بودی دلم میسوزه و خیلی دل تنگ میشم و همه ی خاطراتم از زمانی که فهمیدم تو توی دلمی تا الان دقیقا مثل فیلم از توی ذهنم میگذره پسرم ... بلاخره تسلیمت شدم و دارم میمیمو ازت میگیرم بخدا خیلی واسم سخته شیرینم اشکم امون نمیده بنویسم چقدر بده که من اینقدر احساساتیم   ...
4 آبان 1391

عکس های سنجاب ناز کوچولوی من

اینم عکس واسه خاله های مهربون رادینم ...   درد و بلای قیافه ی جالبت الان مثلا من دارم تلاش میکنم باد گلتو بگیرم ولی تو داری فقط به لالا فکر میکنی     بابایی واسه این تیپت کلی ذوق میکنه و میگه مامانی ام پی 4 آقا رادینو بده میخواد بره دو ...      ملت شما بگین ! من حق دارم این موجود رو بخورم یا نه ؟      عاشق دو تاتونم فدای لبات که تا چیزی باب میلت نباشه اینطوری ور میچینی دیگه بغض نکنیا مامانی دق میکنه همه کسم خدایا با یاد تو اروم میشم با یاد تو همه سختیها واسم اسون میشه به جز سلامتیه عزیزانم و عاقبت بخیری رادینم هیچی ازت ...
1 آبان 1391

خدایا شکرت

الهی دورت بگردم شیرین عسلم عاشق بند بند وجودتم پسر نازم نمیدونم از کجا بگم ... نمیدونم که میتونم با کلمات بهت بگم چقدر دیوونتم یا نه ؟؟؟ قبلا از هر مادری میشنیدم که به بچش میگفت هر روز که میگذره بیشتر عاشقش میشه اما نمیفهمیدم یعنی چی ؟ الان با تمام وجودم حس میکنم سنجاب من هر لحظه بیشتر از قبل بهت وابسته میشم عزیزم مرسی که اومدی مرسی که تنهاییهامو با خندهای شیرینت پر کردی اینقدر شیرین کاری میکنی که نمیدونم از کجا بگم ... چیزی که با دیدنش قلبم میلرزه از خوشی اینه که تا بغلت میکنم با انگشتهای کوچولوت یقه ی لباس مامانی رو میگیری منم هی تن تن میبوسمشون یاد گرفتی هر کاری میکنیم ادامونو در میاری البته صداها رو ... بابایی سرف...
30 مهر 1391

کابوس شیشه ...

سلام سنجاب کوچولوی مامانی عزیزم 3 ماهگیت مبارک خدا را شکر که داری هر روز بزرگ و بزرگ تر میشی هر چند واسه شیر خوردن داری اذیتم میکنی عشقه من از روزی که ختنه کردی با می می خوردن هم مشکل پیدا کردی اولا که اوایل میمیو نمیگرفتی اصلا اما با تلاش های من دوباره میمی خوردی اما از همون موقع اشتهات خیلی خیلی کم شده خدا میدونه چقدر گریه کردم چقدر غصه خوردم باور کن اسم شیشه شیر میومد بی اختیار میزدم زیر گریه هنوزم نمیدونم ... دلم نمیاد اون قیافه ی نازت رو وقتی داری میمی میخوری نبینم دلم نمیاد نبینم که با دستهای کوچولوی نازت یقه ی لباس مامانی رو گرفتی دلم نمیاد نبینم وقتی لوست میکنم خجالت میکش و از دهنت شیر میزه بیرون رادینم نفسم تور...
26 مهر 1391

الهی دورت بگردم

درد اون قیافه ی معصومت به قلبم امروز بلاخره بردیم ختنت کردیم من و بابا و مادر جونها و عمه مریم ... دیروز بعد از ظهر با بابایی رفتیم پیش اقای ساداتی که سید هست و همه توی شهرمون قبولش دارن گفت فردا ساعت 5:30 بیاریدش ماهم بردیم شمارو از همون دیروز که رفتیم توی مطب قلبم تن تن میزد باور کن تا همین الانم هنوز قلبم یه جوریه خیلی ترس داشتم ... توی خونه واست شیر و اب قند اماده کردم و با پوشک و قنداق پیچ گذاشتم توی کیفت دوربین هم دادم به مامانم گفتم حتما حتما فیلم بگیر ازش میخوام بزرگ شد ببینه ... وقتی رسیدیم من جتی توی مطب هم نیمدم اصلا فکر اینکه جیغ بزنی روانیم میکرد حالم داشت بد میشد که عمه مریم یه لیوان اب بهم داد و منو برد توی م...
3 مهر 1391